تبليغاتX
ّپیش بسوی هزارستان
ّپیش بسوی هزارستان

ملای یاغی افغانستان

ملای یاغی افغانستان

 

آیت الله محسنی

روزنامه گاردین چاپ بریتانیا اخیرا مقاله ای به قلم نوشین ارباب زاده در مورد قانون احوال شخصیه شیعیان افغانستان چاپ کرد.


گاردین در این مقاله آورده است قانون احوال شخصیه شیعیان افغانستان که به اختلافات در این کشور دامن زده، حکایت از مشکلات پیچیده ای دارد که افغانستان با آن روبروست: این که چگونه بین ارزشهای سنتی و مذهبی با مطالبات قرن بیست و یکم سازگاری به وجود آورد؛ قرنی که پیشرفت یک ملت را با معیار نحوه برخورد آن با مسئله زنان محک می زند. نتیجه این وضعیت صف آرایی فرهنگی سنت گرایان و نیروهای پیشرو در مقابل یکدیگر بوده است.


نویسنده گاردین در ادامه مقاله خود آورده است اما اگر نگاهی عمیق تر به موضوع بیندازیم، تصویری بسیار پیچیده از این مسئله هویدا می شود . در مرکز این تصویر پیچیده آیت الله محسنی، روحانی شیعه ای است که معمار اصلی این قانون محسوب می شود.

وی مالک شبکه تلویزیون خصوصی تمدن است؛ که با محتوای کاملاً مذهبی خود شباهت زیادی به تلویزیونهای دولتی ایران دارد. شب قبل از تظاهرات زنان کابل در 15 آوریل در اعتراض به قانون احوال شخصیه، این شبکه تلویزیونی به طور مکرر با پخش پیام از مردم می خواست تا خانواده های خود را از حضور در آن بازدارند. به عبارتی دیگر این روحانی به طور غیر مستقیم زمینه را جهت فعالیت هایی علیه تظاهرات کنندگان فراهم کرده که منجر به شکسته شدن شیشه ها و پرتاب سنگ به سوی تظاهرات کنندگان شد.


به نوشته گاردین، این موضوع مایه تعجب نیست، چرا که آیت الله محسنی فراتر از یک روحانی شیعه وهمچون مالک یک ایستگاه تلویزیونی عمل می کند. وی سیاستمداری با پیشینه ای بسیار جنجال برانگیز است. محسنی در سال ۱۹۳۶ در قندهار به دنیا آمد و پس از اشغال افغانستان توسط شوروی حرکت اسلامی افغانستان را در شهر قم ایران بنیانگذاری کرد.

علیرغم حمایت دولت ایران از وی، بسیاری از سیاستمداران ایرانی بر این باور بودند که آقای محسنی خطوط ارتباطی خود را با گروههای مقاومت سنی و رقیب در پیشاور باز نگه داشته و به طور مخفیانه با گروههای رقیب سنی در پاکستان در حال معامله است. او بعد از خروج نیروهای شوروی از افغانستان مدام بین قم، کابل و پیشاور در رفت و آمد بود و در چندین نقش فعالیت می کرد. آیت الله محسنی در سال های اخیر یک مرکز رسمی شیعه را در کابل تحت عنوان خاتم النبیین بنیان گذاشت که در 15 آوریل محل اجتماع تظاهرات کنندگان مدافع قانون احوال شخصیه بود.


گاردین در ادامه می نویسد راز توانایی آیت الله محسنی که در برقراری مناسبات با دو جریان متفاوت ایران شیعه و پاکستان سنی مذهب ، در هویت پیچیده او نهفته است. او به عنوان قزلباشی که درمنطقه پشتون نشین قندهار به دنیا آمده، شیعه ای است با ریشه های پشتون؛ ترکیبی که آقای محسنی توانسته است از آن نهایت استفاده را ببرد.

در دنیای وبلاگ نویسان افغان که از قید سانسور مصونند، وی رهبری ترسیم شده که مصداق سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن است. اختلاف موجود بین جامعه که نتیجه مستقیم پیشنهاد قانونی از سوی آقای محسنی است، سندی است که از همین موضوع حکایت دارد.


به نوشته گاردین، یکی از مخالفان سرسخت آقای محسنی به نام مسلم فهیمی که خود از اعضای حرکت اسلامی افغانستان است، در یک تلویزیون خصوصی اتهامات جدی را علیه او وارد کرد.


نویسنده گاردین در ادامه مقاله خود آورده است آیت الله محسنی توسط حامیان خود مورد ستایش و احترام قرار می گیرد و مخالفانش به شدت از وی انزجار و نفرت داشته و به او دشنام می دهند. هویت پیچیده او به عنوان رهبری شیعه که در قندهار به دنیا امده است و می تواند پشتو صحبت کند، از او عنصری می سازد که می تواند به عنوان یک عامل وحدت بخش عمل کند و شیعیان و سنی ها، هزاره ها و پشتونها را گرد هم آورد. و شاید به همین دلیل رییس جمهور کرزی هیچ تردیدی در امضای قانون پیشنهادی وی نداشت، تا شاید بتواند حمایت آقای محسنی را در انتخابات ریاست جمهوری بعدی کسب کند.

ولی حقیقتی که محسنی و کرزی هر دو از آن غفلت کردند، رشد اعتراضاتی از سوی گروههای طرفدار حقوق زنان افغانستان است که از حمایت داخلی و غرب برخوردارند. تظاهرات اخیر آنها در کابل در سرخط خبرهای جهانی قرار گرفت و به مخالفت های شدید علیه قانون جدید دامن زد.


به نوشته گاردین، اکنون حامد کرزی مانده است و کار ناممکن خشنود ساختن دولتهای غربی که از دولتش حمایت مالی می کنند و آشتی دادن نیروهای سنت گرا و ترقی خواه در جامعه افغانستان.

نوشته شده توسط عبدالفتاح در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 | موضوع:
مرد وزن هزاره درسینه میزند مشت درپای مرقداو، مردیکه کینه را کشت

دژم بهار نبود استاد علی مزاری

(مرید ومراد آزادی)

 بیژن پور آبادی 

شصت سال پیش از امروز در پیش هفته ی بهار ( آخرین هفته از ماه حوت 1326 ) در خانواده ی حاج خداداد یک کشاورز محلی باشنده روستای نانوایی حاکم نشین چهارکنت از توابع بلخ نامی، کودکی بدنیا آمد که به تأسی ازفرهنگ مذهبی نام این نوزاد را بزرگی در آن محل عبدالعلی نهاد. اما در 48 سالگی پس از اتمام حجت وانجام وظایف یک رهبر کاریزماتیک ( ایستنده ی خط مقدم حق خواهی و دلاوری در مقام پیشوایی ) قربانی دسیسه های دشمنان خود شد وبا تن پاره پاره به زادگاه خویش برگشت و درسینه ی خاک مزار آرمید.  از آنروی درحق او میگویند:

مرد وزن هزاره درسینه میزند مشت        درپای مرقداو، مردیکه کینه را کشت

 نامش همیشه ماناد، دردفتر زمانه  !        کاو نخشناس بیدار، تارزمانه میرشت

خانواده ی عبدالعلی پیش از آنکه مقیم آنجا بوده باشند، از محله ی سرخجوی حاکم نشین ورس بامیان به بلخ رفته بودند.  میدانیم که تاریخ گذشته ی هزاره ها را میشود با چشم بسته خواند و از سیر وسفر وکوچ وگذر اجباری و استکباری ناشی از امر حکومتها ی طایفه، سرگردانی و هرج زندگی آنان را فهمید. همین بس است که میدانیم، زیستنامه ی استاد عبدالعلی مزاری از کودکی تا پایان زندگی همواره دستخوش گردشها ودگرشدهایی بوده است که در دیگران ورهبران دیگر کمتر چنین اتفاق افتاده باشد.

     من به سرگذشت سرگردان استاد مزاری که در کتب وآثار گوناگون و سایتها و نامه های فراوان الکترونیک ثبت وقابل دسترسی است، نمی پردازم. اما دریغ میدانم که از ویژگیهای او در مقام یک پیشوای آزاده و آزادی خواه سرشار و فراموش ناپذیر اشارتی نکنم. این مرد چندان هوشمند ودلیر بود که با پایمردی استوار میان امروز ودیروز جامعه ی هزاره خط درشتی کشید و از دایره ی تنگ ریسمان بوشی این قوم زحمتکش وپر برکت را به میدان حضور جاویدانگی در ترتیبات سیاسی این سرزمین تحول داد. او خود مرگ با افتخار را برگزید و نقش خویش را درفرش ابدی زیست پایگی تاریخ مدرن این دیارحک حکایت نمود.  

پیشنهادها و دکترین سیاسی جامعه ی هزاره برهبری آن بزرگمرد، سازنامه ی سزاوار برای حل بحران سیاسی روزگار مابود. او طرح چهار قومی ( برابر حقوقی اقوام بر اساس شعاع وجودی آنها ) را تیوریته کرد و برای شرح آن هم در سیمنارها و هم در گفت وگزار رادیو نامه ها خود بمیدان آمد. در تاریخ اندیشه های ملی و تفکر برابری خواهانه ی آزاداندیشان دیروز وامروز که در آستانه سده ی نخستین آن هستیم، هیچکس بیشتر وبهتر از بابه مزاری رهبر جامعه مدرن هزاره و تشیع افغانستان، درنهادینه کردن حقوق و   آزادی مردم؛ حرف روشن و خط آفتابی بیان نداده است.

اگر مشروطه خواهان دربرابر حاکمیت های تباری وطایفه ای که مانع درشت آزادی و اندیشه بودند، قرار گرفتند وآرزوی مشروطیت نظام استبدادی را مینمودند، اگر روشنفکران پس از مشروطه خواهی در دوران حصول استقلال سیاسی کشور از پیش شرطهای دموکراسی پارلمانی  هواداری مینمودند، اگر دوران احزاب ومبارزات سیاسی انقلابی منبعث از تحولات همسایه ی شمالی ما ( شوروی وقت ) در اندیشه های پیشگامان تحولات سیاسی این دیار در دهه ی چهل بظهور آمد، اگر مبارزات ضد ستم دربرابر نظام ستمشاهی نادرخان و بازماندگان او، با بینش ملی وبرابری خواهانه روشنفکران شمال ( شهید اسماعیل بلخی، اسماعیل مبلیغ، محمدطاهر بدخشی ومولانا باعث و... )  پایه گذاری شد وتا امروز ادامه دارد و اگر سنگ بنیاد مقاومت در سالهای پس از تجاوز نیروهای مسلح شوروی به افغانستان  در سنگرهای آزادی  بدست پایمردانی چون زنده نام احمد شاه مسعود، زنده یاد استاد علی مزاری وزنده مردانی نیز مانند پروفیسور ربانی، ژنرال عبدالرشید دوستم، امیر اسماعیل خان، استاد عبدالکریم خلیلی، حاج محمد محقق، سید حسین انوری، حاج سید علی جاوید، حاج سید منصور نادری و دهها مرد استوار وپایداردیگر نهاده شد، این اقدامات درکل از عناصر جنبش برابری خواهی و محصول مبارزات ضد ستم ملی بودند. اما طرح وتزس خاصی برای پایان بخشیدن به ماجرای اقتدار بیداد گران این سرزمین؛ بروشنی اندیشه های بابه مزاری ( طرح چهار قومی ) بمیدان نیاوردند. چندی ازاین شخصیتها کارهای مهمی به انجام رسانیدند، مگر تعدادی نیز سخن حقیقی دل خویش را یا درپرده گذاشتند ویا ناگفته ماندند.

بابه مزاری توضیح فرماندهان خویش را میشنود     

به پریشانی روزگار پریشان خاطری مردم صبور هزاره بر نمیگردم، آن روزگار رابا چشمهای باز خویش دیده ام. بیادم هست که استاد مزاری چنین پیشامد احتمالی را خود همیشه میگفت.  این شعر در بیان کوتاهی از آن دوران خود حکایتی است. انصافا مردم هزاره رنج ناقراری روزگار برده اند و آنان را می شاید که برای آرامش بازماندگان هزاران جانباخته ی خویش تقلای بیشتر کنند و به مدارج بلند برابری و آزادگی نایل شوند.

 لغات نام تو یعنی هزاره  ممنوع است

 لغات نام تو یعنی هزاره ممنوع است               و درتحسب خصم این شماره ممنوع است   

کنار جاده نوشتند کاین گذر بند است                عبو ر هرچــه هــزار وهـزاره  ممنوع است    

چه روزگار غریبی شد وچه رسم بدی               که جــز به مرگ تراراه وچاره ممنوع است

برای آنکه چرا دست باز می خوانی                  نمـــاز شیعـه بدین آشکاره  ممنوع  است

چگونه زنده بمانی که حرفحق گفتی                  بهـــرکرانه چو هستی گزاره ممنوع است  

دراین حوالی اگر ، بگذری بجای دگر                 بمان بمان !  که عبور دوبـاره  ممنوع است

به نام  تیره  ترا بادم تبــــر کشتند !                  که در نجابت شهـر این قواره  ممنوع است 

هــزار نسبت ونام دیگر به تو  دادند                  و نیز گفته شد اینکه: کفـــاره ممنوع است

بروی پرده دیوار بــا تفنگ  نوشتند :                 نگه بـه سوی فـــــراز ستاره  ممنوع است 

هزار را عدد نحس گفته  دار زدنــد !                 لغـات نام تــــو یعنی هــزاره  ممنوع است

                                                                                  ( بیژنپور آبادی )

خوشبختانه جامعه ی هزاره امروز به پایه های بلند آگاهی وباور آزادی رسیده است. هرچند که بر گورستان این طایفه بیشترین پارچه های سرخ بلند است، اما از آنروی که بیشترینه میدان داری از این جماعت بظهور آمد، دست آمد بهتری نیز باید مال ایشان باشد. به سخن حضرت مولانا ی رومی که میگوید:

اقتضای جان، چوایدل آگهی است        هرکه آگه تر بود جانش قوی است    ( مولوی )

هزارستان ایستاده بر سکوی انتخاب اینک حرف اول را باید بزند. آنان که جانبازی بیشتر میکنند، زمین بیشتری را گلگون کرده اند و این در حقیقت زندگانی مرد وزن وپیر و جوان هزاره را بر میتابد. امروز درس آموختگان این تبار کمتر از نیاموختگان آن نیستند. پژوهشگر و سیاست شناس، دانشمندو جامعه شناس، اندیشه ورز و نویسنده، روزنامه نگار و سخنور و استاد و اموزگار سرشناسی اگر هست ازاین تیره برخاسته اند.  اگر بازرگان و کسبه کاری در شهر هست ازاین گروه مردمی هستند و اگر دانشجو ودانش آموزی هست میتواند بخش بزرگی از ایشانرا همین طایفه باشند.

استاد علی مزاری بیگمان یکی از مهمترین شخصیتهای دوران مقاومت در افغانستان است. هیچ رهبری همپای او دلباختگان خودرا ندارد. او از مردان حقیقی روزگاربود، اخلاق وتهذیب او باعث شده بود که جامعه ی هزاره اورا  " بابه مزاری " لقب بدهند. او 48 سالگی را بسر نرساند ودر جوانی جان خویش را هدیه ی مردمش نمود. او ترس وگریز و میدان خالی کردن و تمایل به دارایی و ثروت را از ریشه در خود خشکانده بود. استاد مزاری مرد دلاور، مردم دوست، منزه از لوث فساد و فحشا ومرد تقوا و ایمان داری بود. او دراین سرزمین یک نمونه ولی همزمان یک حریف داشت،  حریف او که چون خودش با ابزار مردم داری و پاگیزه نفسی مسلح بود و تقوای پیشوایی را داشت،  شخصیتش نیز برای مخالفان محل حرمت و تعظیم بود. این حریف بابه مزاری در اخلاق و سجایای مشترک کسی نبود جز " احمد شاه مسعود " .  هردو پیش از آنی که به پیری نزدیک شوند، این اتفاق نیز هست که هردو در کل زندگی 48 ساله بشهادت رسیدند.

استاد مزاری رهبر بی بدیل یک ملت است وهیچ هزاری یی نیز به این آسانی نمیتواند درجایگاه او بنشیند و کمالات اورا داشته باشد. اما بدون شک هزاره هایی نیز هستند که با کمال صداقت راه اورا میروند و از پیشنهاد های او هنوز تبعیت دارند.  بابه مزاری نماد برابری خواهی و عروج جامعه هزاره به مدارج بلند آزادگی و سربلندی است.  ازهمین روی به او میگویند " مزاری بزرگ " !

 

 پیشنهادهای بابه مزاری چه بود؟

 پیش ازین گفتیم که استاد مزاری اندیشه های برابری خواهانه و محورهای عدالت اجتماعی در جامعه ی چند قومی افغانستان را بسیار روشن وشفاف بیان نمود.  اندیشه های ایشان نفی حقوق و امتیازات اقوام دیگر و ملیتهای دیگر ساکن دراین سرزمین نبودند، حالا باید ببینیم این بیان اندیشه ها از کدام مفردات عبارت می شدند:

     1-  طرح چهار قومی :

استاد مزاری با وجودی که در میان تهاجم شدید نیروهای متحده در دولت استاد ربانی محاط مانده بود، مورد عذاب بسیار قرار گرفت. مذاکرات سیاسی و تلاش میانجیگران بسیار سودمند نبود وتا پایان سالهای سقوط کابل بدست گروه طالبان روابط سیاسی جامعه ی هزاره و دولت کابل بهبود نیافت. پیش شرطهای رسیدن بیک توافق کلی  هم از سوی دولت ونیز ازسوی حزب وحدت بسانی نبودند که طرفین بزودی روی آنها به توافق برسند. برخی افراط گرایان شریک حکومت کابل ( شیخ رسول سیاف و برخی رهبران حرکت اسلامی شیخ محمد آصف محسنی ) پروژه ی صلح را نمی پذیرفتند.

استاد مزاری و رهبران حزب وحدت اسلامی برای نزدیک شدن بیشتر به راه حلهای سیاسی، خواسته های خویش را بر امتیازات فردی و مقام طلبانه نه نهاده بودند. خواست جامعه ی هزاره که در دوسده ی پیشین با گلوله پاسخ گرفته بود؛ برای تلافی آن روزگار به حکومت جهادی وهمپیوند ایشان  پیشکش شد. متأسفانه سیاستهای دولت جهادی نیز چیزی بهتر از سیاست های امیر عبدالرحمانی از آب بدر نشد.  این بحران ودوام فاجعه در افغانستان استاد مزاری را به فکر اساسی تر واداشت وهمان شد که با نا امیدی ازاین حکومت، طرحهای خویش را آشکارا در برابر دولت نهادند وراه حل واقعی مساله اقوام درکشور را فرمول بندی نمودند.

ازنظر حزب وحدت اسلامی برهبری استاد مزاری، درافغانستان  چهار قوم اساسی و چندین پاره اقوام دیگر زندگی مینمایند. ازبکها وترکمنها، پشتونها، تاجیکها وهزاره ها شعاع وجودی خویش را دارند ومیتواند حضور برابر و حقیقی این اقوام برای حل بحران سیاسی یاری برساند.  مساله حاکمیت باید در سهمگیری فعال این اقوام تنظیم گردد والبته در نظر داشت حق پاره قومیتهای دیگر نیز فراموش نشود. 

     2-  عدالت اجتماعی:

در اندیشه های شهید مزاری، تاکید صورت میگرفت که ابتدا باید باورهای بیشخواهانه و خود بزرگ بینانه ی برخی قومگرایان گرداننده قدرت در گذشته ها، افشا گردد. اگر محورهای نادرست اندیشه ی مسلط قومی در افغانستان  ماهیتاً به تفکر عدالت اجتماعی  ومشارکت سیاسی بدل نگردد، تلاشهای موجود راه به دروازه های آسودگی نمی برند.

     تا باورهای ناسالم و برتری خواهان موجود افشا نشود و درک نگردد؛ ناممکن خواهد بود راه حلی برای ايجاد حاکميت سياسی مبتنی بر عدالت اجتماعی و دموکراسی پيدا گردد. - وحدت ملی زمانی تآمين ميگردد که ارادهء جمعی در ساختار سياسی قدرت تامين گردد که اين مسئله با تفاهم ملی و از طريق سهم گيری مساويانهء همه مليتهای کشور و اشتراک آنها در قدرت سياسی حفظ و تقويت ميگردد. تفاهم ملی نياز به تحليل و برخورد واقعبينانه از گذشته ها دارد.

مهمترین عنصر در اندیشه های حزب وحدت آن بود که از انقلاب اسلامی بسود آینده ی صلح آمیز افغانستان استفاده شود. درحالیکه برخی تنظیمها و رهبران دلال برای دوام بحران، حضور شیعه و ملیشه ( نیروهای ترک تبار ) افغانستان را مانع تحقق انقلاب اسلامی می دانستند. این بینش که از دشمن خویی و نا سازگاری آن رهبران ورهروانشان بر می آمد؛ اندیشه ی  محافل عرب و سازمانها و افراطیون پاکستانی بود.

     3-  پذیرش فقه تشیع در نظام قضایی کشور : 

این از مبادی دموکراسی است که فرهنگ ومذهب مردم باید در سرنوشت آنها موثر باشد. جامعه ی تشیع افغانستان در چند قرن اخیر تابع نظام قضایی و فقه تسنن بوده است.  هرگاه درخواستی شده باشد که فقه جعفری نیز در مسایل قضایی و امور اجتماعی مردم شامل گردد، روحانیون متعصب، در حمایت از اندیشه های ستمگرانه قومی حکومت درامده اند و برضد مردم هزاره عملکرده اند. در کشوری که بیش از بیست درصد مردم پیروان مذهب شیعه جعفری هستند، چگونه باید از مذهبی پیروی کنند که باوری به فقه آن ندارند. 

     4-  ایجاد پایگاه مشترک دفاعی دربرابر طالبان : 

هنگامیکه طالبان به دروازه های کابل نزدیک می شدند، اوایل سال 1373 بود، دراین سال پیشنهاد استاد مزاری برای تشکیل گار نیزیونهای مشترک دفاعی تحت رهبری نیروهای مسلح دولت رسماً به حکومت کابل تحویل داده شد.  مقامات حکومت دراین برنامه نیز از اصحاب اخلال پیروی نمودند و آنرا بمعنی دادن فرصت تجدید نیرو به  هزاره های تحت محاصره تلقی کردند.   دکتورین نظامی حکومت کابل آن بود که نیروهای طالبان از غرب ونیروهای دولت از شرق و شمال کابل باید فشار بیشتر ی بر نیروهای حزب وحدت وارد کنند تا در میان دوسنگ آرد شود!

آنچه بر هزاره ها گذشته است و  آنچه را جامعه ی هزاره در غرب کابل تحمل کرد، باهیچ محاسبه یی دربیان نمی گنجد. امروز آگاه میشویم که چه کسانی در پشت این برنامه های آتش بار برای نابودی هزاره ها هیزم کشی کردند.  طالبان هم از درون ونیز از بیرون نیروهای مساعدی را برای بر اندازی حکومت استاد ربانی  سازمان داده بودند.  این از نظر سیاسی قابل درک بود که طالبان حق دارند شیوه های موثری برای اسقاط حکومت را بکار گیرند،  اما دولت و رهبران کابل باهیچ خردی هرگز این حق را نداشتند که با افراد مشکوک در برابر طالبان به مذاکره بروند و لی جنگ علیه هزاره را توقف ندهند.  در اواخر سال ۱۳۷۳ جنبش نوظهور طالبان تا نزديکی های کابل پيشروی کرد. ظهور طالبان تمام معادلات قدرت در افغانستان و مخصوصا در کابل و اطراف آن را با عقب راندن دولت دگرگون نمود.

    بار دیگر مراتب احترام خویش را به جامعه رنجور هزاره، پیشکش مینمایم.  یاد تمام جانباختگان سرزمین ما  که برای حق ایستاده بودند گرامی باد  ویاد شهید بابه مزاری مردی از تبار فراموش نا شوندگان تاریخ معاصر این سرزمین  همیشه و در دوام باد.   

نوشته شده توسط عبدالفتاح در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 | موضوع:
تقدیم به روح پاک بابه
 
 
                         
              نمی بینی کجاه رفته پدر مو    
              
             خوارو  موسوزه دل و جیگرمو 
 
            بورید بابه مزاری ره خبرکید
 
            ازی روزی کی اماده سرمو
 
           اوازی بابه نمی یه ده گوش مو
 
          مزاری میرو سر دارمو کجایه
 
          چیکه درشی نمیرسینید حبرمو  
 
          تسلای دلی مردوم  کجایه  
 
          پدر بچکیچایی بی  پدرمو 
 
         تقدیم به روح پاک بابه   
نوشته شده توسط عبدالفتاح در یکشنبه چهارم اسفند 1387 | موضوع:
نوسیینده توانا استاد اسد بودا

چندی است که نمی­توانم از کابوس فاجعه‌های گذشته خویشتن را برهانم. امروز وقتی وارد انترنت می‌شوم افشار در من جان می‌گیرد. کاش می‌توانستم همچون حیوانات خوش‌بخت و بی‌زمان در بهشتِ فراموشی زندگی کنم، اما نمی‌شود، برگی از ورق‌های سرخ و فاجعه­بار تاریخ جدا می‌شود و در پیش پایم می‌افتد با خود می‌گویم: «آه! من انسانم و به یاد می‌آورم» كه يكي از بازماندگانِ فاجعه‌هايم. مدت‌ها پيش یادداشتی کوتاهی تحت عنوان «نسل‌کشی و منظره» در «ساعت ۱۳» نوشتم و گفتم منظره‌ها اخلاقي‌تر از ما عمل مي‌كنند و معمولا فاجعه‌های انسانی را به خاطر دارند. امروز وقتی زخم افشار در روانم آشوب و توفان بر پاي مي‌دارد، در انترنت به دنبال منظره‌ای از افشار می‌گردم، تا گمشدگانِ و فراموش‌شدگان تاريخ را در آن جستجو نمايم. به تصاویری از افشار بر می‌خورم؛ تصاویری سخت دلخراش که حکایت از آن دارد پس از سال‌ها تجربه‌اي فاجعه ما هنوز در ظلمتِ شب‌هاي نسیان فرهنگی اسيريم. رهبران ما به دلیل اینکه رهبرند افشار را از یاد برده‌اند و روشنفکران ما به دلیل روشنفکر بودن شان و ما که نه رهبریم و نه روشنفکر به خاطر غرق شدن در ابتذال روزمره گی افشار را از یاد برده‌ایم. اما افشار كه نمي‌توانم هنگام نوشتن آن بلند و كشيده جيغ نكشم «افـشـــــــــــار!»، هنوز خودش را به خاطر دارد. افشار هیچ‌گاه خودش را فراموش نمی کند. کاش «فیض محمدکاتب» می‌بود تا خودش را به میخ کلمات به صلیب می کشید و افشا را روایت می‌کرد، اما او نیست. وقتی او نیست، این تنها خود افشار است که باید خاطره‌اش جاودان نگه دارد، و قربانیانی را که در آن جان دادند. افشار همه ادعاهاي فريب‌آلود را تکذیب می‌کند. درست آن مدرسه علمیه شیخ آصف که چون کاخ فرعون در برابر ويرانه‌هاي افشار سر به آسمان می‌ساید تا حرص و ولع عالمان دینیِ بی‌دین و بی‌هدف و بي‌فرهنگ و بي‌خردِ ما را برانگیزد، توسط افشار تکذیب می‌گردد. افشار خوب به خاطر دارد که این مدرسه به قیمتِ ویرانی او ساخته شده است و اين شهر با فتواي او ويران شد. کاش می‌توانستم برای افشار شعر بگویم، کاش می‌توانستم زبان این ویرانه‌ها را ترجمه کنم، کاش من هم یکی از قربانیان بودم که در آغوش مهربان افشار جان دادند، کاش می‌توانستم افشار شوم، ویرانه‌ای که خود را به خاطر دارد و فاجعه‌ها را، اما افشار را به ما نيازي نیست، افشار حقیقت کامل و کمال حقیقت است، افشار خود را به خاطر دارد. افشار هیچ‌گاه خودش را فرامو ش نخواهد کرد. بهتر است من سخن نگویم. اگر تو ای دوست، ای مخاطب ریاکار، گذرت به افشار افتاد و یا این تصویر را می‌بینی به ویرانه‌ها نگاه کن، به دیوارهایی که سنگِ گور قربانیان گمنام هستند، آری فقط یک لحظه تامل کن و به این تصویر نگاهي بيانداز که بر افشار چه گذشته است و چگونه يك شهر مرگ و يك افشار قرباني تاريخ افغانستان را به سخره مي‌گيرد و من و تو را كه رياكارانه سكوت كرده‌ايم. «أَفَلا تُبصِرون!»


«2»

می‌خواهم افشار را روایت کنم، اما اشتباه مي‌کنم، «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ». چشم ما کور تر آز آن است که افشار را روایت کنیم و تخیل ما حقیر تر از آن است که افشار در آن بگنجد، ما به مرض «آلزایمرفرهنگی» گرفتاریم كه قادر نيستيم گذشته را به ياد آوريم. یک «فیض محمد کاتب» شجاعت و بصيرت و از خود گذشتگی لازم است تا افشار را، این زخم تاریخ را روایت کنیم. دلم نمی‌شود از افشار بگويم و از فیض محمد کاتب که فاجعه‌ای مجسم و تجسم فاجعه‌ها است سخن نگویم. همان‌گونه كه افشار زخم دوران «جهاد» است، كاتب بخشي از زخم جنگ‌هاي خون‌بار زمان عبدالرحمن بود و همان‌گونه كه افشار هنوز خود را به خاطر دارد، كاتب نمي‌توانست اين «زخم‌هويتي» را فراموش كند. كاتب كلام شد، خاطره شد و سال‌ها پيش افشار شد. روايت او یک دغدغه‌اي شخصی و پشت میزی نيست، گفت‌ ‌و گويي است ميان او و بي‌شمار قربانيان. صداي او صداي جان‌خراش يك خاطره‌نويس زخم‌خورده‌‌اي است كه خاطره‌ي «اشرار هزاره‌»‌اي را روايت مي‌كند كه «به امر حضرتِ والا از ضربِ گلولة تفنگ كشته شدند»؛ او مي‌نويسد و مي‌نالد تا شايد كساني را كه «دختران و خواهران» وي را «در بغل آرزو كشيده و از بوسه و كنارش شكفته خاطرگرديده» در دادگاه تاريخ محاكمه نمايد. کاتب واقعه‌نگار فاجعه‌ها و نسل کشی‌ها است. او مثل امروزی‌ها روشنفکر عاری از هر عیب و نقص نیست، او به قول خودش «قلیل الاستطاعه و کثیرالخطا» است. درست به دلیل کثیرالخطاء بودنش است که در لحظه‌ای خطر درخشان شده و خودش را در فاجعه‌ها نیست می کند تا لوحِ گور قربانیان گمنام باشد. کاتب از آن دسته کسانی است که با خون می‌نویسد، خون بیش آنکه به شکل کلمه روی کاغذ حک شود، لغزنده است، در رگ‌های کاغذ جاری می‌شود و در خیابان تاریخ جریان می‌باید. خون چشمه‌ای جوشان حقیقت و «خِرَدِ سُرخ» است كه ما را به اسرار عالمِ اشراق و ملكوت و به عمق سرشت و سرنوشتِ تلخ بشر آگاه مي‌سازد. کاتب خون دلش را نوشت که خون قربانیان بود؛ در اوراق كتاب‌هايش خون قربانيان موج مي‌زند، خون ياغيان محكوم و غارت‌شدگاني كه با وضوء خون حقيقت را به عبادت نشستند. او بيش از ده‌هزار صفحه خون و فاجعه نوشت. اين همه خون دل خوردن، قساوت مي‌خواهد.



«3»

خون می‌جوشد، خون جاری می‌شود، فرقی نمی‌کند در قلب و زبان و قلم کاتب باشد، یا در ویرانه­های افشار. خون، حقيقتِ حقیقت است، خون جوهر هر حقیقتی است. اما ما با افشار اين حقيقتِ حقيقت فاصله‌اي بسيار داریم. ما آن قدر شجاع نیستیم که همچون کاتب در لحظه‌های خطر درخشان شویم و با خون بنویسم، تنها کسی می‌تواند از افشار بگوید که با «افشار یکی شده» است: قربانیان را می‌گویم. آن‌هایی را که در آغوش مهربان افشار نیست شدند، خون شدند، حقیقت شدند و حتی حقیقی­تر از حقیقت اكنون به زبان ويرانه‌ها سخن مي‌گويند. اگر می‌خواهی زبان افشار را بفهمی به این منظره نگاه کن. تاریخ در آن تکرار می‌شود. دشمنان انسان تماشاکنان و شکار افگنان به دنبال قرباني می‌گردد. به تو می‌گویم اي انسان، ای دوست، اي هم‌خون، اي خواهر، اي برادر! لختی درنگ کن و به اين ويرانه‌ها بيانديش! از این ویرانه‌ها صدای قربانیان به گوش می‌رسد و این منظره همان «صحرای قیامت است» که كتاب‌هاي آسماني چون عهد عتیق و عهد جدید و قرآن از آن سخن گفته‌اند. از میان این ویرانه‌ها جیغ و فریاد «روزِ جزا» به گوش می‌رسد. بر روی این دیوارها قربانیان با خون نوشته اند:«انسانیت مرده است و تا ابد مرده خواهد ماند». آی مردم! «آی انسان‌ها که در ساحل نشسته شاد و خندانید» این‌جا افشار است و در این خانه‌ها کسانی می‌زیستند که مثل ما انسان بودند و جان و حیثیتِ شان را دوست می‌داشتند. این قبرستانِ و این مكان كه افق تا افق خرابه صف كشيده، گورستانِ فراموش شدگان تاریخ است، خراب آبادي كه اخلاق و انسانيت در آن بر باد رفت. این صداها برای ما و شما که در بهشتِ فراموشی حیوانی به سر مي‌بريم گنگ و مبهم و نا آشنا است. دور شوید از چشمانِ افشار! چشمانِ گناهکار شما ارزش دیدن این ویرانه‌های مقدس را که ذره ذره آن نشانه‌ای عالم ملکوت است، ندارند و گوش‌های بی‌اشتهای تان نمی‌تواند صدای برترین حقیقت را که از میان این ویرانه‌ها به گوش می‌رسند، بشنوند. بگذارید، افشار در سكوتِ خويش خاطره‌ای قربانیانش را نگه دارد. بگذارید افشار سکوتِ مطلق و همچنان صحراي قيامت تاريخ ما باشد. بگذاريد افشار سرشتِ سرنوشتِ تلخ مرا روايت كند كه با جيل و تيغ و برچه و دار رقم خورده است. بگذارید افشار فطرتِ پاکِ انسان را تکذیب نموده و به دنائتِ فطري و گناهکاری ذاتی او شهادت دهد. بگذاريد افشار هميشه خونين مصلوب بر تاريخ و سرگذشتِ اين ديار لبخند زند. بگذاريد افشار براي هميشه افشار باقي بماند. «خدایا! تو چگونه اين سکوتِ مطلق افشا را تحمل می‌کنی و در عين حال خودت را «قادر»، «عالم» و «عادل» مطلق می‌دانی؟» مگر می‌شود از ویرانه‌ افشار آگاه بود و توانایی گرفتن انتقام افشار را داشت، اما در خلسه سکوتِ‌ آسمانی به خاموشي فرو رفت و عدالت را اجرا نکرد؟ مگر مي‌شود يك شهر قرباني و جنايت صورت گيرد اما آتشِ عذابت قاتلان را در كام خود نبلعد؟ در این صورت آیا تو با قاتلان همدست نخواهی بود؟ خدایا! به عظمتِ و جلال الهی و شکوه خدایی‌ات سوگند به ما قربانیان پاسخ ده که مردم بی‌گناه افشار «به کدامین گناه کشته شدند! به كدامين گناه؟»

نوشته شده توسط عبدالفتاح در شنبه نوزدهم بهمن 1387 | موضوع:
سالروز فاجعه افشار را گرامی میدارم
سالروز فاجعه افشار را گرامی میدارم
نوشته شده توسط عبدالفتاح در شنبه نوزدهم بهمن 1387 | موضوع:
الهه الهه است

الهه جان واقعان الهه بودی که در میان ستاره های اواز کشورمان

نمایان شدی و سورور و اوازت طنین انداز همه سروده ها بود . اما افسوس که جامعه فرهنگ دوست و بخواب

رفته ما هنوز تورا درک نکرده اند که تو بهترین ستاره اوازی دل نواز هستی و تورا همیاری نکردند به درجه

که واقعان شایسته ات بود میرسیدی (گناه از داواران نا عادل نبود بلکه از مردم و جامعه ات بود )

خوب باز هم نا امید مباش که نا امیدی تو و امثال تو ستاره رقیبان را روشن تر خواهد کرد.

تو باید دلنواز تر و درخشانتر از گذشته ظاهر شوی تا نوید برای نسل نو جامعه ات باشد با اروزی موفقیت بیشتر
نوشته شده توسط عبدالفتاح در جمعه یازدهم بهمن 1387 | موضوع:
دیگه قبول نداریم از غیر فرمو باد ازی

دیگه قبول نداریم از غیر فرمو باد ازی
دوشمونو ده خاوخو بینگره ئ اربو باد ازی



گر چی قرنی اندر اتش سوختیم

لیگ شیویئ خوبی اموختیم



از برائ حق ازادیئ قوم

غیرتی هزاره گی اندوختیم



موکونیم ایجاد یک فرهنگی خودگو باد ازی

دیگه قبول نداریم از غیر فرمو باد ازی

دوشمونو ده خاوخو بینگره ئ اربو باد ازی



هزاره پگشی از یک شاخو جیگر

استه عضوی یک بدن یک بالو پر



کم کمک از هر کجاه پیدا شویم

قطره قطره عاقبت دریاه شویم



تیتپرگ شیدی ده هر کو و کمر

الی وخته کی بخیر یکجاه شویم



این مجلیسی قومی ره بیگریم ده اروزگو باد ازی

دیگه قبول نداریم از غیر فرمو باد ازی

دوشمونو ده خاوخو بینگره ئ اربو باد ازی
نوشته شده توسط عبدالفتاح در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 | موضوع:
کنسرت داود سرخوش با اجرای آلبم جدید

نوشته شده توسط عبدالفتاح در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 | موضوع:
روح الله نیک پی، مهمان صلح در بامیان (گزارش و تصویر
مهدی مهرآیین، خبرنگار آزاد، بامیان: خانم «هران سانگ» رئیس دفتر نمایندگی سازمان ملل متحد (یوناما) در بامیان، ضمن خوش آمد وعرض تبریک به نیک پی، از وی خواست که قول بدهد که در المپیک بعدی، مدال طلا را برای مردم افغانستان و بامیان به ارمغان بیاورد. بابه محسنی امان جمعه بامیان و عضو شورای ولایتی این ولایت، ازعموم مردم بامیان خواست که برای موفقیت های آینده نیک پی، قرآن ختم نمایند.
كد خبر: 305 تاريخ انتشار: 2008-09-22


روح الله نیک پی، مهمان صلح در بامیان

 

مهدی مهرآیین، خبرنگار آزاد، بامیان:

صبح دیروز زمانی طیاره حامل روح الله نیک پی، برنده اولین مدال المپیک تاریخ افغانستان در میدان هوائی بامیان نشست که صدها تن ازمردم بامیان برای استقبال از وی گردهم آمده بودند.

 

دیروز مصادف بود با بیست و یکم سپتامبر روز جهانی صلح که به همین مناسبت، مردم بامیان محفل جشن باشکوهی را در مرکز تربیت معلم بامیان برگزار نموده بودند.

 

از چهل روز قبل، شمارش معکوس برای استقبال از روز صلح در بامیان بابرگزاری محافل و مجالس متعدد نظیر مسابقات علمی بین مکاتب دخترانه و پسرانه، مسابقات ورزشی، تجلیل از سهمگیری مردم بامیان در تأمین امنیت و صلح در سطح کشور و همکاری با برنامه انحلال گروپهای مسلح غیرقانونی (دایاگ) و دیگر برنامه های باشکوه آغازشده بود. مسافرت روح الله نیک پی به بامیان نیز به مناسبت روز جهانی صلح و به نشانه احترام به صلحدوستی و مدنیت تاریخی مردم بامیان صورت گرفته بود.

 

نیک پی مسیر میدان هوائی الی جایگاه برگزاری مراسم را که حدود سه کیلومتر مسافت داشت در میان استقبال و هلهله پرشور مردم، با پای پیاده و با شعار صلح طی نمود.

 

روح الله نیک پی همچنین در مسیر راه، در مقال تندیس شهید وحدت ملی افغانستان، استاد عبدالعلی مزاری ادای احترام نمود. سپس درمیان استقبال پرشکوه مردم، در محل برگزاری مراسم بزرگداشت از روز جهانی صلح حضور یافت.

 

داکترحبیبه سرابی والی بامیان، ضمن خوش آمدید و تبریک به روح الله نیک پی، یک قطعه زمین را برای منزل رهایشی وی، هدیه نمود و از وی خواست که این آخرین بار حضورش در بامیان نباشد. همچنین دو تندیس بودای بامیان را که در لوح فلزی حک شده بود به وی و مربی کره ای اش هدیه نمود.

 

خانم «هران سانگ» رئیس دفترنمایندگی سازمان ملل متحد (یوناما) در بامیان، ضمن خوش آمد وعرض تبریک به نیک پی، از وی خواست که قول بدهد که در المپیک بعدی، مدال طلا را برای مردم افغانستان و بامیان به ارمغان بیاورد. بابه محسنی امان جمعه بامیان و عضو شورای ولایتی این ولایت، ازعموم مردم بامیان خواست که برای موفقیت های آینده نیک پی، قرآن ختم نمایند.

 

روح الله نیک پی ضمن سلام، تشکر و قدردانی از مردم بامیان، به آنان وعده سپرد که به تمریناتش ادامه داده، از هیچ کوششی دریغ نخواهد کرد تا بتواند مدال طلای المپیک را بدست آورد. نیک پی بر تکیه خود بر دعای خیر مردم در کسب موفقیت های آینده اش تأکید کرد.

 

درپایان مراسم روح لله نیک پی در جمع تیم مین پاکان ملل متحد که بیش ازهفتاد فیصد زمین های مین کاری شده در بامیان را پاک کاری نموده بودند، اشتراک ورزید و از آنان تشکرکرد.

 

با آمدن روح الله نیک پی به بامیان، شور و هلهله عجیب و زاید الوصفی بین مردم این ولایت برپا شده بود. حتی کودکانی با سنین پایین نیزسعی می کردند که از میان خط محافظین گذشته و خود را به نیک پی برسانند و با وی عکس یادگاری بگیرند. بعضی از دختران بامیانی نیز تحفه هایی نثار نیک پی نموده با وی عکسهای یادگاری گرفتند.

 

لندنی، پیرمرد ماست فروش بامیانی، کراچی اش را رها کرده، با بلندگوی دستی اش به کاروان استقبال کنندگان پیوست و شعار می داد: ای قهرمان مردم، خوش آمدی خوش آمدی.

فیض الله و عزیزالله، دیگر کودکان بامیانی بودند که از دره اژدر (ده کیلومتری بامیان) برای استقبال از نیک پی با بایسکل شان به بامیان آمده بودند. ایشان همچنین بایسکل شان را به شعار «مو صلح موکونی» و بیرق صلح مزین کرده بودند.

 

خدیجه متعلم صنف اول مکتب است که با شش نفر از دیگر همصنفی ها و دوستانش، یک نمایشنامه ترتیب داده بودند و آنگونه که خودش می گوید، یک هفته تمرین کرده بودند که امروز آن را به نمایش بگذراند، اما به علت اینکه قبلا با والی هماهنگ نکرده بودند، اجازه اجرا نیافتند. خدیجه می گوید: حتی مرا نگذاشتند که با نیک پی دست بدهم و عکس بگیرم.

 

مردم بامیان در تأمین صلح و امنیت در ولایت شان، بیشترین سعی و تلاش را به خرج داده اند؛ طوری که بر اساس گزارش های امنیتی موثق، این ولایت امن ترین ولایت در طول شش سال گذشته در سطح افغانستان بوده است. همه ساله روز جهانی صلح در بامیان توسط مردم این ولایت، با شکوهی خاص و کم نظیر تجلیل می شود. این در حالی است که بامیان ولایتی است که کمترین توجه و انکشاف در آن صورت گرفته است و فقر در آن بیداد می کند.  شاید این مردم نمی دانند که خود قربانیان صلح شده اند (؟!)

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس ها از مهدی مهرآیین

http://xs.to/xs.php?h=xs135&d=09034&f=asrohullah3300.jpg

نوشته شده توسط عبدالفتاح در سه شنبه دوم مهر 1387 | موضوع:
بـیـــــائید آگاه شـــــوید!!!

 

 

نوشته شده توسط عبدالفتاح در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 | موضوع: